تولدی ديگر

روی تپه ساده ای از جنس برف به تعداد تمام سالهای مردنم درخت آتش زده اند

روی تپه جای پای بچه هاست !

... و به من می خندند

برایم دست تکان میدهند و ثبت میکنند این لحظه های مردن دوباره را ...

ثبت میکنند تا یادم نرود جای چه کسی کنارم خیلی خالی ...

                                                                                   نیست!
با دل نگرانم چه کنند؟ چگونه ثبت کنند این همه دل آزردگی را؟

انگار باید هر سال این زخم کهنه تازه شود

انگار قسمت نمیشود دیگر این سالها را فراموش کنم

نه اینکه پشیمان باشم از تکرار این روز و از مردنم ... نه !

نه اینکه هراس داشته باشم از این مسیر طولانی... نه !

نه اینکه نتوانم خاموش کنم این آتشی که به درختان زده اند به تعداد تمام این سالها ... نه !

پشیمانم از این همه سال مردگی ،‌ از این همه قایم باشک

و هراس از اینکه نکند توهم باشد لمس گرمی چیزی که پریروزها هدیه ام دادی ...

نکند خیال سادگی برم داشته ؟

نکند هنوز ساده نشده ام ؟!!

چقدر نور دارد این درختها

شعله اش در چشمانم انعکاس سالهایی است که مرا نداشتی ...

باید زودتر خاموششان کنم تا تپه برفی آب نشده !

ولی هنوز وقت هست به اندازه یک چشم بستن ساده و صدا زدنت

تو می آیی و دیگر از هیچ چیز نمیترسم

(حتی از صدای گرگ!)

طوفان میکنم و درختها خلاص میشوند از شعله

نفسی تازه میکنم و یکی دو آتش لجوج دیگر را می کشم

به تعداد همه سالهای نازیبایی و مردن و نداشتنم و توهمم ستون دود هوا میرود

کج و معوج میشوند و گم میشوند در فضایی که تو کنارم نشسته ای

تو دستت را در فضا تاب میدهی تا ستون دود قیقاج برود و حل شوند در هم ...

تا بیش ازین به رخم نکشند این همه سال را ... بیشتر افسوس نمیخورم

برایم دست میزنند

ثبت میکنند تا یادم نرود چه کسی کنارم نشست در اولین روز زنده شدنم

با دلم چه ؟

ثبت میکنم گرمای آنچه پریروزها هدیه ام دادی را درونش ...

این متن به طور اتفاقی دوباره پیدا شد تا شاید مروری باشد بر توهماتم و واقعیت ها که هرگز مرزی میانشان ندیدم مگر ...

/ 0 نظر / 29 بازدید