امانت

amanat.jpg

چه امانت داریست!

پیرزن را می گویم

میرود تا که پس از این همه سال آخر بار

کودک گم شده اش را به امانت گیرد

**************************** 

با تنی خسته و تنها می رفت

با دلی پر امید

از خیابانی که بود،هم نام جوانش ...

وجوانی که به سرعت می تاخت

آب و گِل رابه سر وچادر آن زن پاشید

****************************

پیرزن برد دو دستش بالا

زیر لب زمزمه ای کرد خدایا

به حق قاسم و یارانش

هر کجا هست جوانی به سلامت دارش

****************************

پیرزن منتظر است

تا پس از این همه سال آخر بار

صدایش بزنند

و بگویند بیا

و ببین دسته گل ات را

و ببوسش

****************************

پشت در

با تنی خسته و تنها

یادش آمد که شبی از شبها

که پس از آن همه ماه اول بار

وپس از آن همه رنج

کودکی داد خدایش به امانت او را

قاسمش آمده بود

****************************

با تنی عریان و خون آلود

گریه می کرد نوزاد

وپلاکی در دست

کودکش را می خواست

تا بگیرد در آغوش

****************************

تاریخ تکرار شدست

کودکش سالم و پاک

با تنی عریان و خون آلود...

پیرزن آمده بود

قاسم گم شده اش را بستاند

و همانگونه که بود

این امانت را برگرداند

****************************

این پلاک بر گردن

آن پلاکش بر دست

پیرزن باز بکردش آن را

و آرام آرام

به دست کودک بست

... چه امانت داریست

 

/ 111 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام! مچکرم که به خونه خودت اومدی!....بهار

مائده

سلام وبلاگ جالبی دارين به منم حتما سر بزنيدآخه آپم

الهام

زيبا و ساده و روان مثل آب خيلی به دل نشست

ليدا

سلام ...تاثير گذار بود...حقيقت تلخ که در پس سواستفاده ها مخفی مانده است ....

**عسل**

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را اين آتش عشق است نسوزد همه كس را *********************************

شکيبا

زيبا بود......... اسم وبلاگت رو دوست دارم

بهار

سلام خيلی جالبه واقعا ساده و زيبا می نويسی متشکرم به من سر زدی باز هم بيا بای

رويش

به دست کودک بست ... چه امانت داریست