بازيه اينجا و آنجا !

امشب پس از هزار سال بی خبری

پیک ات رسید ...

                        خبر آورد خسته ای

آنجا چه دیده ای؟

که خاموش و بی صدا

روی غریب و آشنا چشم بسته ای

باور نمیکنم

                از ما بریدی و از ما گسسته ای

-------------

یادش بخیر !

آخرش بازی شروع شد ...

جدی تر از لحظات بودنت !

اینجا که من و ما و روزگار

                                   همراه خاطرات و کمی اشک و بوی برف

دلتنگ تر شدیم ز حجم نبودنت !

...

آنجا چه دیده ای ؟

دیگر بیا، بس است !

برگرد نازنین

                 اینجا دلم گرفت

اینجا هوا پس است !

ساده جان چشماتو باز کن ببین که به عشق تو سادگی کردم باز ...

                                       

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦


بسم الله پاييز!

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦


روزگار نو شدن

در روزگاری که

مردم به جای هیزم

با اجاق موج و فر

                       میرزا قاسمی درست میکنند !

یا به جای شب چراغ و اشتیاق

با موبایل و میل به هم سلام میدهند !

همه چیز، به همه چیز و چیزهای دیگری  

                                                            قابل تبدیل است

روزگار بازیافت ، روزگار نو شدن به قیمت بدل شدن ...

----------

ضایعات نان به گیره لباس

ظروف و دیگ های مس به تفلون و نچسب

چار چرخ مشت ممدلی به توسن و سمند و زانتیا

گرز و نیزه و سپر به بمب های هسته ای

باز یافت چک نویس شعر من به شانه های تخم مرغ 

                                                                                   ...

عشق من به تو ولی

در همین قهقرای سادگی و طرح نو شدن

به چیز ساده ای بدل میشود

به لشکری عدد

به صفر و یک !

                       ...

عقلمان نمیرسد

ورنه گیره لباس و آبکش

بهتر است از تمام نان خشک های سفره ها

به ما چه که قمری چه میخورد ؟!

ما که بانی جوجه گنجشک ها نیستیم

رنگ و فرمان نرم را عوض کنیم

با قراضه ای که پشت شیشه اش نوشته ایم :

                                                                      یادگاریه پدر !
گور بابای خاطرات کودکی ...

عقلمان نمیرسد !

----------

هارد ها و دیسک ها چه سینه های رازداریند

بهتر از دفتر خاطرات قفل دار

سی پی یو ها چه خوب عشق را درک میکنند

چارچوب این نمایشگر مدرن

                                             جای امن عشقبازی من و تو اند

و رمها * فراموش میکنند اشکها و لبخندمان را ...

----------

صاحبان تکنولوژی و علوم نو و مافیای اقتصاد

دین گردن من و شمای عصر ترمه و طاقچه و آینه دارند

اجرشان با خدا

روزه و نمازشان قبول حق

پیتزایشان گرم 

                        شامپاینشان سرد !!!

جیبشان همیشه از دلار و از یورو گشاد باد

من درین قهقرای سادگی و نو شدن

شمع نذر سقاخانه میکنم

کاشکی

 برقهای خانمان

 که رفته است

زودتر قدم به چشم من نهد 

ورنه بوسه ای

که در حقیقت

(حال گرچه در مجازستان فانتزی)

همیشه مال توست

روی لبهام

              ...میماسد

----------

* (و ram ها نه ورمها !)

تا صاحبخانه نظر نیاندازد نظر نمیخواهم !!!


نوشته : ساده مثل آب در ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦


تولدی ديگر

روی تپه ساده ای از جنس برف به تعداد تمام سالهای مردنم درخت آتش زده اند

روی تپه جای پای بچه هاست !

... و به من می خندند

برایم دست تکان میدهند و ثبت میکنند این لحظه های مردن دوباره را ...

ثبت میکنند تا یادم نرود جای چه کسی کنارم خیلی خالی ...

                                                                                   نیست!
با دل نگرانم چه کنند؟ چگونه ثبت کنند این همه دل آزردگی را؟

انگار باید هر سال این زخم کهنه تازه شود

انگار قسمت نمیشود دیگر این سالها را فراموش کنم

نه اینکه پشیمان باشم از تکرار این روز و از مردنم ... نه !

نه اینکه هراس داشته باشم از این مسیر طولانی... نه !

نه اینکه نتوانم خاموش کنم این آتشی که به درختان زده اند به تعداد تمام این سالها ... نه !

پشیمانم از این همه سال مردگی ،‌ از این همه قایم باشک

و هراس از اینکه نکند توهم باشد لمس گرمی چیزی که پریروزها هدیه ام دادی ...

نکند خیال سادگی برم داشته ؟

نکند هنوز ساده نشده ام ؟!!

چقدر نور دارد این درختها

شعله اش در چشمانم انعکاس سالهایی است که مرا نداشتی ...

باید زودتر خاموششان کنم تا تپه برفی آب نشده !

ولی هنوز وقت هست به اندازه یک چشم بستن ساده و صدا زدنت

تو می آیی و دیگر از هیچ چیز نمیترسم

(حتی از صدای گرگ!)

طوفان میکنم و درختها خلاص میشوند از شعله

نفسی تازه میکنم و یکی دو آتش لجوج دیگر را می کشم

به تعداد همه سالهای نازیبایی و مردن و نداشتنم و توهمم ستون دود هوا میرود

کج و معوج میشوند و گم میشوند در فضایی که تو کنارم نشسته ای

تو دستت را در فضا تاب میدهی تا ستون دود قیقاج برود و حل شوند در هم ...

تا بیش ازین به رخم نکشند این همه سال را ... بیشتر افسوس نمیخورم

برایم دست میزنند

ثبت میکنند تا یادم نرود چه کسی کنارم نشست در اولین روز زنده شدنم

با دلم چه ؟

ثبت میکنم گرمای آنچه پریروزها هدیه ام دادی را درونش ...

این متن به طور اتفاقی دوباره پیدا شد تا شاید مروری باشد بر توهماتم و واقعیت ها که هرگز مرزی میانشان ندیدم مگر ...

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦


تقديم به کسي که دلم را اهلي کرد ...

                 sadeha

دل تو اهل اهلي شدن بود اما راهش را نيافته بود...

من فقط در روشني شبهايت نوري كم سو بودم ...

و تو در تيرگي روزهايم خورشيد بي امان شد ي.. !

و مهر زاده شد ...

مهرزاده شد ولي چه کسي آن را ديد ؟

چه کسي درد اين زايش را ميفهميد ؟

آن كس ديد و آنكس فهميد كه مهري در دلش زاده شده است  پيش از اين ...

و چه درد بزرگتريست درد تنها ديدن ...  تنها فهميدن ...

نگو تنها كه اين تن ها ديگر تنها نيستند كه اكنون تن ها شده اند !  ( * )  

من با تو ديگر ما شده ايم  تنهايي مال تنهاست ! نه تن ها !

چه کسي قانون تنهايي را مينويسد؟خانه اش ويران باد ...

وچه کس تنها را تن ها ميکند؟ باغ دلش گلشن باد ...

از كدام قانون سخن گفتي تن هاي من ؟ تنهايي قانون نميشناسد ...

باغ و گلشن تن هايي هم دلي گل گون کافیست  ...

چه کسي سهم مرا خواهد داد ؟

سهم تو ،  سهم تو دگر تنها نيست ! سهم تو سهم من است از تمام اضطراب دنيا ...

سهم تو سهم من است از تمام دل خاكستر شب ...

سهم تو سهم من است و همه سهم مرا هر چه كه هست ،

به امانت به دلت ميسپرم ... !

تا كه روزي شايد برسم از راه و از دلت باز ستانم سهمم

دل ما نازک نيست  دل ما پر درد است ...

دل ما هر چه كه  باشد ساده است ...

سادگي در نفس تو پاينده است !

 دل ما تا به ابد در امانت داريست ...

 روز موعود اگرم دیر شود  ،  من هستم  !

تا تمامش را يکجا به دلت هديه کنم ...

هديه ات بر دلم پيش از اينها  ، سادگي بود ..

همه هر چه كه بود ،  يكجا سپردي به دلم ...

هر چه كه بود و نبود ..

من دلم روشن بود مثل شب هاي دلت ...

همه تيرگي ام تسليمت ...

آنهمه تيره و روشن كه در اين بحث روان بود

همه گرگ و ميش هستي است به سادگيه آب است !

                            ¤    ¤   ¤  

صداي پايي را ميشناسم که با همه صدا ها فرق دارد

تا هميشه منتظر شنيدن صداي پايش  خواهم  ماند ...

-- 

*

تنها = تنها ،‌ بی کس 

تن ها = جمع تن ! تن + ها  

 

 

 

 

                  

 

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦


مناظره من و دل

دل و دروازه بازش
كاروانسرايی می ماند
بی حساب هر كه بيايد بی وقت
بی تشكر برود هر كه بخواهد هر وقت
دِلكم٬ دِلک بيچاره
هر چه بوده است
به غارت برده اند
و توی ميزبان هم وقت وداع
رهزنان را به نظاره می نشستی! 
كه مبادا دست خالی بروند از كويت!
هر چه بوده است به غارت بردند...
همه آنچه كه يک عمر عشق اش خواندی 
هر كه آمد اگرش منصف بود
اگرش از دل ما هيچ مطاعی نربود
طبق عادت اما  به در و ديوارت
با نوک خنجر عشق ٬ يادگاری بنوشت
وتوی ميزبان را كه در اين واديه نامردان...!
بسی ضربتها كه نخوردی هر دم...!
چهار قفله ات كردم
و نوشتم اول جاده دل:
آن ممه را لولو برد !
با چماقی از جسارت در دست
..در كمين بنشسته ام
از خدا می خواهم
ره زن تازه اين قافله سالار اين بار ،
دزد خوبی باشد!

...!

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥


 

یک پست ناخواسته و از سر ناسازگاری دوباره دنیای ... دوستی دارم ناشناس ... ناشناس ناشناس هم که نه ، عزیزی است که غرعۀ فال این بار به نامش زدند... محسن که از طریق وبلاگ نانای نازنینم با او آشنا شدم شنبه شب در جاده قم طی حادثه ای شوم به کما رفت ... برای اینکه بیشتر بشناسیدش به وبلاگ شبهای روشن،روزهای تیره در پیوند هایم بروید و کامنت های آخرین پست رو از طرف ملیحه خواهر محسن بخونید... خیلی سخته خیلی دکترها گفته اند اگر تا 10 روز چشم هاش رو باز نکنه ... از دوستانی که به من لطف دارند تمنا میکنم اگر دلشون شکست ؛ گوشۀ دلشون براش دعا کنند فقط دعا ... همش همین... ساده باشید و پایدار

آدرس وب لاگ زیبای محسن : چه خواهد کرد با من عشق؟

از تمامی عزیزانی که در این مدت دعا کردند ممنونم

دعایتان مستجاب شد و محسن به آرزویش رسید محسن همیشه میگفت:

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره ی سرگردان!؟

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!؟...

این دعایی ست که رندی به من آموخته است
بار ما را نه بیفزا! نه سبک تر گردان!

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است
تا شکوفا نشده ، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟!
مرگ حق است.. به من حق مرا برگردان!

و من به سادگی برای او نوشتم :

خواب ديدم خواب محسن عميـــــــــــق تر مي شود
محسن فرشته بود و بافرشته ها رفيق تر مي شود
ديگر ز پنـــــجره ها سراغ تو را نمــي گيرم
خوابم ولي چه سود خواب تو را نمي بينم

روحش شاد و یادش گرامی



نوشته : ساده مثل آب در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥


واقعاً دلت اومد؟

  

دلت اومد عزیزت رو جلوی چشمای من بغل بگیری؟

دلت اومد عهد و پیمونی که بستیم درشون رو گِل بگیری؟!

دلت اومد توی سالگرد تولدم منو تنها بذاری؟

دلت اومد کادوی تولدم برام عزیزت رو بیاری؟

یادته بهم می گفتی تا ابد تا همیشه پیشم می مونی؟

دلت اومد که همین اول راهی غزل خدافظی برام بخونی؟!

یادته قرارمون تو کوچه پشتی کنار اقاقیا بود؟

یادته اقاقیای کوچه پشتی خونۀ گنجشککا بود؟

یادته قرار گذاشتی واسشون غذا بیاری؟

دلت اومد جوجه گنجشکا رو چشم برا بزاری؟!

یادته دفعۀ آخر تو چشام نگا نکردی؟

یادته وقت خداحافظی گفتی هرجا رفتی برمی گردی؟

یادته گفتم بهت من از نگاه تو می خونم؟

دلت اومد خاطراتم رو بدیگری بدی و من ندونم؟!

دلت اومد که به احساسم تو نامه هام بخندی؟!

یادته که نامه هام رو روزی صد دفعه می خوندی؟

یادته نصف شبا زنگ می زدم گریه می کردم؟

یادته بهم می گفتی عزیزم گریه نکن دورت بگردم؟

یادته بهت می گفتم میدونم یه روزی میری؟

یادته بهم می گفتی بدونِ دلم می میری؟

یادته بهت می گفتم دل من هواتو کرده؟

یادته بهم می گفتی عزیز دل منی بهونه گیری؟!

یادته بهت می گفتم با تو بُستان و بهارم؟

دلت اومد دِلِ ساده مثل آب بشه کویری؟!

 

 

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥


امانت

چه امانت داریست!

پیرزن را می گویم

میرود تا که پس از این همه سال آخر بار

کودک گم شده اش را به امانت گیرد

**************************** 

با تنی خسته و تنها می رفت

با دلی پر امید

از خیابانی که بود،هم نام جوانش ...

وجوانی که به سرعت می تاخت

آب و گِل رابه سر وچادر آن زن پاشید

****************************

پیرزن برد دو دستش بالا

زیر لب زمزمه ای کرد خدایا

به حق قاسم و یارانش

هر کجا هست جوانی به سلامت دارش

****************************

پیرزن منتظر است

تا پس از این همه سال آخر بار

صدایش بزنند

و بگویند بیا

و ببین دسته گل ات را

و ببوسش

****************************

پشت در

با تنی خسته و تنها

یادش آمد که شبی از شبها

که پس از آن همه ماه اول بار

وپس از آن همه رنج

کودکی داد خدایش به امانت او را

قاسمش آمده بود

****************************

با تنی عریان و خون آلود

گریه می کرد نوزاد

وپلاکی در دست

کودکش را می خواست

تا بگیرد در آغوش

****************************

تاریخ تکرار شدست

کودکش سالم و پاک

با تنی عریان و خون آلود...

پیرزن آمده بود

قاسم گم شده اش را بستاند

و همانگونه که بود

این امانت را برگرداند

****************************

این پلاک بر گردن

آن پلاکش بر دست

پیرزن باز بکردش آن را

و آرام آرام

به دست کودک بست

... چه امانت داریست

 

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥


دو خط موازی

تقدیم به بنفشترین آبجی دنیا سوشیانت

*********************

من مداد سیاه ، تو مداد سفید

من به برگ سیاه

تو به برگ سفید

در مجانب مرز نحس تا ابد

خطوط موازی کشید و کشید و ... کشید

*********************

بین مان خط مرزی ِپلید بود

و قرار دیدارمان

روی خط مرزی ِسیاه و سفید بود

*********************

این قانون هندسی ست:

خطوط موازی در ابد به هم می رسند

خدایا من و او ذره ذره تمام می شویم

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

قلب عاشقمان را حراس نیستی خراش می کند

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

بدن خسته مان را تراش نیستی تراش می کند

به ابدیت چرا نمی رسیم؟

*********************

از مدادهای رنگی کنارمان

که سالهاست تمام گشته اند

وجدا از هم کناری افتاده اند

می پرسیم :

تا ابد هنوزخیلی راه مانده است؟

*********************

آن مداد ها ولی مرده اند

به چشم بی فروغشان ولی

یک کلام سرد باقی مانده است:

«قوانین هندسی دروغ است»

«دو خط موازی هیچ وقت بهم نمی رسند»

«عاشقان بهم می رسند اگر خطا کنند!!»

ما ولی عاشقانه بی خطا رسم می کنیم

قوانین هندسی خدا کند به عهدشان وفا کنند

*********************

نوشته : ساده مثل آب در ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥